Sunday, September 13, 2009

زبان آتش

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار…

آزادمرد - محمد رضا شجریان

Tuesday, October 28, 2008

عرض کنم که نوامبر

اوکی
آها این جوری شروع وبلاگ هم مدرن میشه
داشتم میل هامو چک می کردم که دیدم طول می کشه ، گفتم یک سری هم به این وبلاگ بیچاره هم بزنم. خیلی وضعیتش اسف باره
از اون دفعه ای که توش نوشته شد - البته به صورت محصول مشترک - 5 هفته گذشته
اون موقع بعد از 24 روز برگشته بودم مشهد ، 5 روز خونه موندم و بعدش 5 روز عسلویه ، 2 روز مشهد (2 بار) و یکبار هم ده روز عسلویه و بعدش 5 روز مشهد ، همین آخر هفته گذشته و احتمالا 3 یا 4 دفعه دیگه همین جوری (ده ، یازده روز عسلویه و سه چهار روز مشهد ) میرم و میام ... اینجوری فعلا کار در حال اتمام شرکت رو هم سر می زنم و مرتب سر کلاس ها هم حاضر می شم
راستی این ترم 12 واحد برداشتم و فعلا 4 تا از 6 درس کار می خوان و ترجمه و پاور پوینت و ... که حسابی درگیر شدم. شبها درس می خونم و از امشب هم باید شروع کنم به ترجمه با این زبان افتضاح
این کارگاه هم نفسهای آخر رو می کشه و پانچ هاش هم در حال اتمامه و می مونه کارهای کاغذی اش که نهایتا تا آخر آذر باشه
راستی گوش شیطون کر کم کمک داریم زمان بندی می کنیم برای عروسی و خریدها و اینجور کارها
خلاصه اینهم وضعیت فعلی ماست شاید تا دو ماه آینده ، گرچه گندی این شغل اینه که هر لحظه در حال تغییره و نمیشه روش حساب درست و حسابی کرد
نوامبر این طوری گذشت در مجموع

Monday, September 22, 2008

غافلگیری

امشب این وبلاگ دربست در اختیار می باشد
--------------------------------
...
....
.....
......
.......
سه ردیف اول حرفایی که مربوط به سه هفته بودنت در عسلویه است
ردیف های بعدی هم حرفایی که بهتره نگفته باقی بمونه!س
آخرشم باید بگم هیچ وقت نصفه شب مادرهرمز را اینجوری غافلگیر نکن...ی

Friday, September 19, 2008

دوره مزخرف

امروز 18 روز شد که در عسلویه ام. با سه روزی که تهران و تو راه به سمت عسلویه بودم الان 21 روزه از هم دوریم

دو روز و سه شب دیگه هم

Friday, September 5, 2008

...

دلم برات تنگ شده ، خیلی زیاد

باز هم عسلویه

عرض کنم که
این شروع هم برای این وبلاگ شده یک عادت
یا یک بیماری
مثل این بیماری عسلویه آمدن من
بگذریم
هفته پیش همین موقع داشتیم با مادر هرمز از خونه پدر خانمم می آمدیم بیرون به سمت نمایشگاه خودرو
همونجایی که مردم از سر و کول هم بالا می رفتن - ما هم یکی از اونها- تا ماشین هایی که توی خیابون هست رو ببینن
البته این جمله یک بخشی اش از سهیل عزیزه ، یک وقت ادعای کپی رایت نکنه و وبلاگ منو توقیف نکنه
با قطار ساعت 12 شب آمدم تهرون و عصر شنبه هم دفتر بودم
عصر شنبه توی مترو بودم و داشتم از دفتر شرکت - توی کرج - برمی گشتم اکباتان که مدیر عامل مون زنگ زد
که می تونی بیای عسلویه ، خیلی گرفتاریم
بلیت که نبود ، نه یکشنبه ، نه دوشنبه ، نه لیست انتظار
از تهران تا اصفهان رو با سواری رفتم ، اصفهان تا شیراز رو با اتوبوس و شیراز تا عسلویه رو باز با سواری
ساعت 8 صبح دوشنبه راه افتادم و ساعت 3 صبح سه شنبه عسلویه بودم
و الان 4 روزه که توی کارگاهم
کار آخرشه و کلی کار سند و مدرکی مونده از فرمهای کنترل کیفیت و ادعاهای اضافه کاری و چیزهای دیگه
خلاصه فعلا دفتر تهران و مناقصه بسته شد پرونده اش
با عرض پوزش از دوستانی که شیرینی نخوردن
فعلا باید سماق بمکین

Sunday, August 31, 2008

دلتنگی

عرض کنم که
در این 24 روزی که ننوشتم توی این وبلاگ ، خیلی اتفاقات افتاد
ازدواج کردیم
خیلی خوب ، حالا چرا گیر میدی جشن نامزدی گرفتیم
و 3 هفته خوب رو گذروندیم
و حالا توی ترمینال 4 مهرآباد نشستم برای بلیت عسلویه
که توی لیست انتظار بگیرم

تنها نکته مثبت وضعیت فعلی ام این اینترنت پرسرعت که دارم ازش استفاده می کنم